X
تبلیغات
مطالب قشنگ
مطالب آموزنده
 

گر طالب خدایی به خودآ

از خود بطلب از تو جدا نیست خدا

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم مرداد 1390ساعت 12:36  توسط نورالدین رحمانی  | 

 

اگر نادرست بود، بی اعتنا باشیم.

اگر غیر منصفانه بود، عصبانی نشویم.

اگر از روی نادانی بود، لبخند بزنیم.

اگر عادلانه بود،از آن درس بگیریم.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم اردیبهشت 1393ساعت 19:59  توسط نورالدین رحمانی  | 

 

 
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم فروردین 1393ساعت 18:32  توسط نورالدین رحمانی  | 


خیلی وقتا بهم گفتن چرا میخندی

بگو ما هم بخندیم ...

اما هرگز نگفتن چرا غصه میخوری

بگو ما هم بخوریم ...!


+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم فروردین 1393ساعت 12:19  توسط نورالدین رحمانی  | 

 

جایی که ارزش زن به زیبایی

و ارزش مرد به دارایی اوست


دنبال " اندیشه" و  "انسانیت "

نگرد...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم فروردین 1393ساعت 18:30  توسط نورالدین رحمانی  | 





آدمیان جاودان می‌شدند...



اگر در می‌یافتند که از یک آغازند؛ و به یک پایان خواهند رفت...



که در عبور از این یگانه راه... یکدیگر را ببینند و ویران نکنند!



که به هم عشق هدیه دهند!



آن‌گاه زمین سپید می‌گشت... از رنگ صلح...



و آبی آسمان درخششی بس عظیم می‌یافت...!



آدمیان جاوید می‌شدند، اگر در می‌یافتند...


+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم اسفند 1392ساعت 19:39  توسط نورالدین رحمانی  | 

 


 جبران آنچه به سبب خاموش ماندنت به دست نیاورده ای

  آسان تر است از به دست آوردن آنچه به گفتن از دست داده ای

 

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم اسفند 1392ساعت 16:48  توسط نورالدین رحمانی  | 

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم اسفند 1392ساعت 17:57  توسط نورالدین رحمانی  | 

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم اسفند 1392ساعت 9:48  توسط نورالدین رحمانی  | 

 

اگر فکر دل زاری نکردی

بعمر خویشتن کاری نکردی

تو را از روز آزادی چه حاصل

که رحمی بر گرفتاری نکردی

نچینی گل زباغ زندگانی

گر از پایی برون خاری نکردی

تو را زان رنجه میدارند اغیار

که هرگز خدمت یاری نکردی

ستمگر بر سرت زان شد مسلط

که خود دفع ستمکاری نکردی

کسی در سایه لطفت نیاسود

بعالم کار دیواری نکردی

سزاوار تو باشد حق پرستی

چرا کار سزاواری نکردی؟!

شدی مغرور روز روشنی چند

دگر فکر شب تاری نکردی

زمردم هرگز آزاری نبینی

اگر بر مردم آزاری نکردی

بود حال تو پیدا نزد دانا

بظاهر گرچه اظهاری نکردی ......

 

شاعر : صابر همدانی

 


 

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم اسفند 1392ساعت 19:22  توسط نورالدین رحمانی  | 

 

من دل به غم تو بسته دارم ای دوست

درد تو به جان خسته دارم ای دوست

گفتی که به دل شکستگان نزدیکم

من نیز دلی شکسته دارم ای دوست

 

راه تو به هر قدم که پویند خوش است

وصل تو به هر سبب که جویند خوش است

روی تو به هر دیده که بینند نکوست

نام تو به هر زبان که گویند خوش است

 

مجنون و پریشان تو ام دستم گیر

چون دانی کز آن تو ام دستم گیر

هر بی سر و پایی دستگیری دارد

من بی سرو سامان تو ام دستم گیر

ای دوست قبولم کن و جانم بستان

مستم کن و از هر دوجهانم بستان

با هر چه دلم قرار گیرد بی تو

آتش به من اندر زن وجآنم بستان

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم اسفند 1392ساعت 10:45  توسط نورالدین رحمانی  | 

 

فقير به دنبال شادي ثروتمند و پولدار به دنبال آرامش

كودك به دنبال آزادي بزرگتر و بزرگتر به دنبال سادگي كودك، پير به

دنبال قدرت جوان و جوان در پي تجربه سالمند آنان كه رفته اند

در آرزوي بازگشت و آنان كه مانده اند در روياي رفتن ،خدايا كدامين

پل در كجاي دنيا شكسته است كه هيچكس به مقصد خود

نميرسد؟

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم بهمن 1392ساعت 19:43  توسط نورالدین رحمانی  | 

 
 
+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم بهمن 1392ساعت 16:21  توسط نورالدین رحمانی  | 

 

پروردگارا.....

          یاری ام ده

    تابدون اینکه از ایمان افراد بپرسم

                  وبدون اینکه به دردم بخورند

                       همدل و همدردشان باشم

   زیرا در سودای هر انسانی لانه گزیده.....

 روح تو!

 


+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم بهمن 1392ساعت 19:21  توسط نورالدین رحمانی  | 

 

جوانی شمع ره کردم  که جویم زندگانی را
نجـستم زندگانی را   و گم کردم  جوانی را
کـنون با بار پیــــــری  آرزومندم که برگردم
بـه دنبــال جـوانی    کوره راه زنـدگـانـی را
به یاد یــار دیرین    کاروان گم‌کرده را مانـم
که شب در خواب بیند  همرهان کاروانی را
بهاری بود و ما را هم  شبابی و شکر خوابی
چه غفلت داشتیم ای گل شبیخون جوانی را
چه بیداری تلخی بود از خواب خوش مستی
که در کامم بـه زهرآلود  شهد شـادمـانی را
سـخن با مـن نمی‌گوئی  الا ای هـمزبـان دل
خدایــا  با که گویم شکوه‌ی بی همزبـانی را
نسیم زلف جانان کو؟که چون برگ خزان دیده
به پـای سـرو خود دارم  هوای جانفشانی را
به چشم آسمانی  گردشـی داری بلای جان
خـدایــا  بـر مگردان  ایـن بلای آسـمانـی را
نمیـری شهریار از شعر شیریـن روان گفتن
کــه از آب بقـا جــوئــید   عـمر جـاودانی را
                            

   استاد شهریار

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم بهمن 1392ساعت 21:6  توسط نورالدین رحمانی  |